Skip navigation

Monthly Archives: April 2010

می خوام بگم قصه ی شیرین و فرهاد و من

که چه جوری شدن عاشق و دلدار هم

همه فکر می کنیم عاشقیم ای وای من

ولی کور خوند این دنیای من

روزی روزگاری فرهاد من

 عاشق شیرین شد ای وای من

دست بر قضا شیرین من

جایی اسیر شد ای وای من

از عشق بی خبر شیرین من

وای وای وای فرهاد من

وای وای وای شیرین من

شیرین تو دست پادشاه

 فرهاد اسیر یک نگاه

حالا دیگه فرهاد من

 واسه ی شیرین من

 راهی نداره جز کندن کوه غم

حالا دیگه تیشه شد همراه من

آخه شیرین و می خواد فرهاد من

روزی روزگاری از کوه غم

 پیر مخوفی رفت پیش فرهاد من

پیر مخوف گفت به فرهاد من

شیرین تو مرده مرده ای وای من

از حسادتش بود اون پیر زن

وای وای وای فرهاد من

وای وای وای شیرین من

حالا دیگه تیشه ی همراه من

شده دیگه واصل فرهاد من

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.