خواب، رویا، واقعیت، حادثه!

تازه از مهمونی برگشتم. لباسامو با بی حوصلگی آویزون کردم.خیلی خسته ام!
همیشه از بودن تو جاهای شلوغ سرم درد می گیره. امشبم که تو این مهمونی اوج سرو صدا بود.
حس کردم دلم واسه اتاقم تنگ شده بود، به دونه دونه نقاشی هایی که کشیدم زل زدم. داشتم از سکوت اتاقم لذت می بردم که گوشیم زنگ خورد… کُپلی…
خیلی خسته ام، اما حس کردم از تماسش خوشحال شدم، لااقل ……
حرف زدیم اما انقدر صداش خسته است که روم نشد بگم دوست دارم با یکی حرف بزنم. نگران شده بود از این که خبر ندادم. ازش عذر خواستمو گفتم ایرانسل چند روزی هست که خطش خرابه، خط ثابتمم خونه جا گذاشتم…
- باشه عزیزم، خوب بخوابی. شب بخیر.
- شب بخیر!
دوست داشتم بفهمه که نمی خوام قطع کنم اما نفهمید. صدای بوق اشغال اومد.
یه چرخی تو تخت زدم. رفتم تو دفترچه تلفن گوشی تا بلکه یکیو پیدا کنم. یهو زنگ خورد گوشیم … فینگیلی ….
- سلام، کجایی؟ خبری ازت نیست.
تا گفتم سلام، بد نیستم. گفت:
- چته؟ چیزی شده؟ چقدر صدات خسته است.
- چیزیم نیست. خسته ام، می خوام بخوابم.
- نمره هارو گرفتی؟
- نه، بعداً حرف می زنیم. الان خسته ام.
- باشه، شب بخیر، خوب بخوابی!
- تو هم همین. چرا قطع نمی کنی؟
- چون نگفتی خوابای ترسناک 50 اینچ رنگی ببینی.
راست می گفت، به همه همینو می گم، چه خوب یادشه. گفتم حتماً حس شنیدن حرفامو داره! اما حوصله دردو دل ندارم. همیشه مشکلم همینه. نمی دونم چطوری باید غمهامو به یکی دیگه بگم. گفتم:
- خوابای ترسناک 50 اینچ ببینی.
- نمی خواد، دیگه اون جذابیتو نداره. Sweet dreams honey.
- Sweet dreams!
خودمم نفهمیدم چرا باهاش حرف نزدم. اس ام اس دادم به شیوا. اما طبق معمول send نمی شه.
-اه!
سعی کردم بخوابم. انگار می ترسیدم. حس می کردم امشب می میرم. ترسیدم. چقدر مردن ترسناکه. زنگ زدم واسه یکی دیگه از دوستام.
– سلام
– سلام عزیزم، چطوری؟
– بد نیستم. وقت داری؟
– بگو عزیزم.
– می خوام بخوابم اما می ترسم.
– از چی؟
– مردن
– خل شدی؟ چیزی خوردی؟ مستی؟
– مست؟ نه نیستم. فقط می ترسم چشامو رو هم بذارم.
– بخواب فدات شم. می خوای انقدر حرف بزنیم تا بخوابی؟ اصلاً برو پیش مامانت اینا.
– نه ولش کن. شب بخیر!
منتظر جوابش نشدمو قطع کردم. از اینکه فکر کرد مستم بهم بر خورد. یعنی واقعاً فکر کرد از این آدمام؟
گوشیم دوباره زنگ خورد. خودش بود…
- بله؟
- دیوونه. بدو سهم مهربونی امشبمو بده ببینم.
- مهربونی؟
- آره دیگه. اینکه واسم آرزوهایی خوب خوب می کنی. اینکه خوابای ترسنام ببینمو اینا…
- آهان. باشه. خوابای ترسناک ببینی.
قطع کردیم. حواسم نبود. اما چه خوب یادشونه ها.
احساس سرما کردم. پتو رو پیچیدم دورم. اصلاً نفهمیدم کی خوابیدم. صبح با صدای تلفن بیدار شدم. بابا جواب داد.
بابا؟ مگه هنوز خونه ست؟ لابد خواب مونده. یهو یادم اومد یه خواب بد دیدم. رفتم صدقه بندازم تا به قول معروف رفع بلا شه. دیدم بابا هنوز خونه ست. سلام کردم ، گفت مرخصی گرفته امروزو! اومدم تو اتاق. چقدر خسته ام.
راستی خوابم چی بود؟ انگار یکی مرده بود. آره، درسته. نمی دونم مرد بود یا زن. انگار جوون بود. نزدیک خونه باغمون بود. چشامو بستم فقط سایه روشن خوابم یادمه انگار…. یکم فکر کردم….
انگار می دویدم. آهان. آره یکی از میکروفن جایی به همه می گفت: زود باشید. همه جمع شید.
اما به من چه؟ چرا من می دویدم؟ اصلاً چرا تنها اومدم خونه باغ؟ کی اومدم؟
یادمه می دویدم. یکی مرده بود. مادرش می گفت: نه اینجا دفنش نکنید. چقدر قیافش آشناس! کجا دیدمش؟ چرا من دارم میرم؟ کجا میرم؟رسیدیم جایی! وای عجب جایی بود. آره یادمه. یه جای سر سبز، پر از درخت. چقدر نورانی بود. داشتم تو خواب فکر می کردم، چرا تا حالا بابا بهم نگفته بود نزدیک خونه باغ یه چنین جایی هست؟ اما نه… یادمه حتی اونایی که اهل اونجا بودنم خبر نداشتن ار اینجا. پس چرا کسی به فکر مُرده نیست؟ نمی خوان گریه کنن؟ اصلاً کجاس….
یادمه رفتم. … اِ… کی دفنش کردن؟ همه که داشتن درختارو نگاه می کردن. مادرش کجاس؟ رفت؟ دارن می رن. یادمه گفتم: بابا کجا میرید؟ یه فاتحه بخونید. خوب که نگاه کردم دیدم چند تا قبر دیگه هم اونجاست. اما حس کردم خیلی مقدسن. چرا این حسو داشتم؟ نمی دونم.
حس می کردم اگه روشون پا بذارم گناه کردم. چرا نه سنگ داشتن نه اسم؟ اصلاً من از کجا فهمیدم اینا قبرن؟ عجب نور قشنگی. تو خواب به خودم گفتم حتماً بازم میام اینجا.
برگشتم دیدم کسی نیست. کجا رفتن؟ کی رفتن؟ ترسیدم. از پاکی اونجا ترسیدم. نمی دونم چرا حس کردم اگه فاتحه بخونم قبول نیست… نخوندم… چرا انقدر اینجا سبزه؟ نور خورشید چقدر زیاده؟…. اِ…. این عکسو کی گذاشتن اینجا؟ تا حالا که عکسی نبود. عکس یه پسره. هم می بینمش هم نمی بینمش…. یادمه که حس بدی بود. رفتم جلو، داشت بهم می خندید اما من ترسیدم. فکر می کردم خیلی پاکه! آره پاک بود. از نزدیک شدنش ترسیدم. اما جلو نیومد. چرا می خندید؟ راستی اون که عکس نیست. یه آدمه زنده ست. از اینکه زنده بود ترسیدم. کنار یه قبر خالی وایساده بود. اما آخه چطور من از اون دور اون قبر و می دیدم؟ یادمه حتی توشم دیدم! انگار این پسره با من راه میومد و بهم نشون میداد. اما نه من حرکت کرده بودم نه اون! این قبره مال کیه؟! چرا منو این طوری نگاه می کنه! چرا حس می کنم به پاکیه اینجا تعلق ندارم؟ دوست دارم فرار کنم! چرا از پاکی فرار کردم نمی دونم! فقط می دویدم اما بدون فریاد. اون وایساده بود. حتی برنگشتم! خدایا آخه چطوری می دونستم که سرجاشه و منو نگاه می کنه در حالی که حتی پشتمو نگاه نمی کردم؟ انگار اونجا یه جایی فراتر از محسوسات بود. ترسناک بود. تو خواب گفتم دیگه اینجا نمیام! یه راه سبز پر از درخت و بوته های سرخس. راهو از کجا بلد بودم؟ چه راه مستقیمی بود. چرا نفس نفس نمی زدم؟ انگار همه ی خوابم یادمه. تو راه پسر خاله رو دیدم. اون اینجا چی کار می کرد؟ یهو صدای زنگ تلفن اومد و پریدم! فهمیدم خواب بود!
پر از استرس بودم. هر وقت این حسو داشتم یه فاجعه پیش می اومد. یا یکی می مرد یا خانوادم یه چیزیش می شد. به همشون گفتم مواظب باشن. مامانم گفت: وای بازم؟!
هیچی نگفتم.
با مامان اینا رفتیم بیرون. یهو یه کامیون زد به مزدا. راننده کامیون می خندید. چرا می خندید؟ اون مقصر بود. از پشت زد به مزدا. ازش بدم اومد.
بابا داشت صحبت می کرد. منم داشتم جلو رو می دیدم. گفتم: وای نزدیک بود کامیونه بزنه به تندر! مواظب کامیونه باش.
بابا نشنید. همین طور رفت. داد زدم گفتم:
- بابا کامیون!
بابا یهو ترمز زد. اعصابم خرد شد. گفتم:
- حواست کجاس؟ خوبه گفتم این کامیونیه حواسش نیس! خوبه گفتم امروز مواظب باشید!
- خوب حالا که چیزی نشده عزیزم.
- الان آره.
هر دو با تعجب نگام کردن. خیلی عصبانی بودم. بابا گفت:
- حواسم بود عزیزم. چشم. بیشتر مواظبم.
دلم شور میزد. کاش امروز زود تموم شه. بر گشتیم خونه. خدا رو شکر کردم که تا حالا چیزی نشده.
در زدن، باغبون خونه باغ اومد. ترسیدم… گفتم لابد چیزی شده. اما خوشبختانه همه چیز مرتب بود. اونو بابا رفتن خونه باغ واسه یه سری کارای مسخره. چقدر دلم شور میزنه. کاش بابا نمی رفت. دو بار زنگ زدم. گفت حالش خوبه.
کاش یکی می فهمید. کُپلی زنگ زد اما نمی دونم چرا نخواستم باهاش حرف بزنم.
- چرا انقدر صدات خسته ست؟
- صبح زود بیدار شدم.
- نرفتی دانشگاه؟
- نه، حوصله ندارم. تو کجایی؟
- میگ میگ در ساری به سر می برد. ظهر هم می رود آمل. غروب هم بر می گردد بابل. میگ میگ!!!
خندیدم. دلم چقدر واسه خندیدن تنگیده بود. بچه ها همه به کُپل می گن میگ میگ! آخه تو شهرهای مختلف پروژه داره. به همشونم سر میزنه. کمی حرف زدیم. گفت سی ام واسه 15 روز میره هند با خاله اش اینا. دلم انگار گرفت. بازم حسم رفت. گفتم:
- ok، مواظب خودت باش
- قربونت. فعلاً!
- فعلاً!
ماشینو گرفتم برم بیرون. نخواستم بقیه از جاشون تکون بخورن. دلم شور میزد. رفتم و
کارا رو انجام دادم. نزدیک خونه بودم پیچیدم تو کوچمون مامانو دیدم دم در بود، بوق زدم واسش. دست تکون داد. انگار از برگشتنم خوشحال بود! چه حسه خوبیه که یکی با شوق بیاد استقبالت! دیدم یه کامیون داره با سرعت میاد طرفم. از بزرگیش ترسیدم. هل شدم. نمی دونستم چی کار باید کنم. ترمز زدم! گفتم کور که نیست، الان ترمز میزنه! اما نزد، زد به ماشینم. بمب! سرم خورد به یه جایی. فکر کنم شیشه!
نمی دونم چطوری پیاده شدم! اعصابم خورد بود با عصبانیت رفتم سمتش. گفتم:
- مگه کوری عوضی؟ ندیدی؟ چرا سرعتتو کم نکردی؟ هان؟ تو کوچه با این سرعت می ری؟
اصلاً به روی خودش نیاورد. انگار نه انگار دارم باهاش حرف می زنم. همین طوری از کنارم رد شد و رفت سمت ماشینم. گفتم:
- اِ… عجب پر رویی ها… ببین ماشینمو! اگه می مردم چی؟ هان؟ جون آدما شوخیه؟
یهو صدای گریه مامانو شنیدم. دیدم زل زده به ماشین و گریه می کنه. رفتم پیشش.
بیچاره فکر کرد من هنوز تو ماشینم. انقدر عصبانی بودم که یادم رفت بهش بگم حالم خوبه. رفتم سمتشو گفتم:
- الهی فدات شم. حالم خوبه. یکم سرم درد می کنه.
اما از بس داد میزد صدامو نمی شنید. رفتم جلو دستمو زدم بهش گفتم:
- چته مامانم؟ واسه ماشین انقدر گریه می کنی؟ من مهم نیستم؟
همه جمع شده بودن. از مامانم انتظار نداشتم… یه جورایی جلو جمع خجالت کشیدم. رفتم سمت ماشین. وای خدا جونم! یکی تو ماشینه! داشتن بیرون میاوردنش! وای ! بدبخت شدم. آخه من که کسیو سوار نکردم. نکنه بازم خواب می بینم.
چرا هیچکی جوابمو نمی ده؟!
رفتم جلو ببینم کی تو ماشینه. هه! چقدر مسخره! یهو بنگم پرید! منو داشتن میاوردن بیرن!! ترسیدم. نشستم. مگه می شه؟ من که اینجام. یعنی ….؟؟!!! امکان نداره. آخه من دارم می بینم!
چقدر مامان گریه می کنه! ….اِ…. بابام اونجاس. چقدر داره تلاش می کنه منو بیاره بیرون. همش می گه تو رو خدا نجاتش بدین، دخترمه! همه دارن گریه می کنن! اونا که منو نمی شناسن. چرا گریه می کنن؟ شاید دارن خدا رو شکر می کنن که حال خودشون خوبه و چنین سرنوشتی ندارن.
می خوام گریه کنم اما نمی شه! نشستم یه گوشه. فقط نگاه کردم. آمبولانس تازه اومد…. تازه فهمیدم راست می گن همیشه امدادیا دیر میان.
بغض داشتم… یه سری دستگاه آوردن که کامیونو ببرن تا منو بیارن بیرون. مامان بیهوش افتاده بود. زهرا خانم پیشش بود. خوبه که تنها نیست. حتماً دلشون واسه من تنگ می شه!
بالاخره آوردنم بیرون. اولین باره که اشکای بابا رو می بینم. اشک؟ نه! گریه!
دارن منو می برن! همه جا هستم. اصلاًَ نمی دونم چطوری میرم اینجاها… بیمارستان… عمل… شُک… شُک…شُک…. واقعاً متاسفم! خسته نباشید. دخترک بیچاره!
اِاِ… به همین راحتی؟ کجا میریت. یکم سعی کنین لااقل!
آوردنم یه جایی. وای ! عجب آدمای مسخره ای هستنا. دارم یخ می زنم اینجا!
آخیش، بالاخره آوردنم بیرون….
بابا نکنید این کارو…. من خجالت می کشم! برین بیرون. این یارو چی می خونه زیر لبش؟ چرا این طوری…؟ اَه… از اونجا اومدم بیرون. یعنی واقعیت داره؟ همه جمع شدن! فکر نمی کردم این همه آدم منو بشناسن!
دارم پا به پای تابوت میرم. هنوزم باورم نمی شه. چقدر مامانو بابا گریه می کنن. خواهرمم گریه می کنه! الهی فدات شم! تو دیگه گریه نکن دیگه!
دارن خاکم می کنن! حتماً خاک سرده مگه نه؟ گذاشتنم تو قبر! تاریکی! چقدر جام تنگه! اَه! انقدر جیغ نزنید دیگه! وای ! دارین چی کار می کنین! خاک نریزید. بذارین بیام بیرون!
تو رو خدا خاکم نکنید. شاید هنوز راهی باشه! تو رو خدا! بابا… تو یه چیز بگو! من می ترسم! به خدا واسه اون دنیام هیچ کاری نکردم. تو رو خدا…. بیارینم بیرون. بذارین لااقل حلالیت بگیرم. تو رو خدا! اگه جهنمی باشم چی… التماستون می کنم….
چرا نمی شنوین؟! چقدر اینجا تاریکه! وای مورچه! مامان بیا تو رو خدا اینجا ترسناکه! کسی صدامو می شنوه؟؟؟
تو چی؟ توام نمی شنوی؟ فقط می خونی؟ تو رو خدا نجاتم بده!!! قول می دم جبران کنم واست! فقط بهشون بگو هنوز زنده ام. بگو می ترسم. بگو اینجا سرده. تاریکه…. می گی مگه نه؟
تو رو خدا نجاتم بده! خیلی بی معرفتی…
صدا ی یکی میاد چقدر صداش بهم آرامش میده. مرسی که اومدی. دیگه داشتم دق می کردم! چی می خونی؟ چه صدای آشنایی. چه کلمات آشنایی…
” یاسین! والقرآن الحکیم! انک لمن المرسلین علی صراط المستقیم!”
چقدر حالم بهتره! چی خوندی که انقدر آرومم کردی؟!!! مرسی ! قول میدم جبران کنم! لطفاً بازم بخون…. می خوام بشنوم! تنهام نذار!