Skip navigation

  

 

نمي بيني چشام خيسه، نمي بيني چه دلگيرم

 

دارم دق ميكنم كم كم، دارم از غصه ميميرم

 

دارم هر لحظه پي در پي، توي غمها رها ميشم

 

نمي بيني چه سردم من؟! دارم از تو جدا ميشم

 

توي بهت حضور تو يه اقيانوس دلگيرم

 

نمي بيني چه بيتابم! دارم سر گيجه ميگيرم

 

هميشه بي تو جنگيد م با اين حسي كه درگيرم

 

منم مغلوب عشق تو، دارم از تو نگات ميرم

 

تو اين حسوبه من دادي كه مي خواي پيش تو باشم

 

ديگه سيرم از احساست، ميخوام تنهاي تنها شم

 

از اين قصه دلم خونه نمي خوام هم دمم باشي

 

تو اين شب گريه ممتد، شريك ماتمم باشي

 

منم ميرم مث باقي، سراغت رو نمي گيرم

 

تو مي موني وتنهايي منم از غصه ميميرم

 

می خوام بگم قصه ی شیرین و فرهاد و من

که چه جوری شدن عاشق و دلدار هم

همه فکر می کنیم عاشقیم ای وای من

ولی کور خوند این دنیای من

روزی روزگاری فرهاد من

 عاشق شیرین شد ای وای من

دست بر قضا شیرین من

جایی اسیر شد ای وای من

از عشق بی خبر شیرین من

وای وای وای فرهاد من

وای وای وای شیرین من

شیرین تو دست پادشاه

 فرهاد اسیر یک نگاه

حالا دیگه فرهاد من

 واسه ی شیرین من

 راهی نداره جز کندن کوه غم

حالا دیگه تیشه شد همراه من

آخه شیرین و می خواد فرهاد من

روزی روزگاری از کوه غم

 پیر مخوفی رفت پیش فرهاد من

پیر مخوف گفت به فرهاد من

شیرین تو مرده مرده ای وای من

از حسادتش بود اون پیر زن

وای وای وای فرهاد من

وای وای وای شیرین من

حالا دیگه تیشه ی همراه من

شده دیگه واصل فرهاد من

 

دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است…

دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد …

دلم براي کسي تنگ است ه با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند…

دلم براي کسي تنگ است که تنم آغوشش را مي طلبد …

دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد…

دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد…

دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شنيدن صدايش را حسرت مي کشد …

دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد …

دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…

دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده…

دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده…

دلم براي کسي تنگ است که سرنوشتش همانند من است…

دلم براي کسي تنگ است که دلش همانند دل من است…

دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است…

دلم براي کسي تنگ است که مرهم زخمهاي کهنه است…

دلم براي کسي تنگ است که محرم اسرار است…

دلم براي کسي تنگ است که راهنماي زندگيست…

دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند…

دلم براي کسي تنگ است که دوست نام اوست…

دلم براي کسي تنگ است که دوستيش بدون (( تا )) است…

دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ دل تنگي هايم است

 

دلخوش از آنيم که حج ميرويم ….

غافل از آنيم که کج ميرويم ….

 کعبه به ديدار خدا ميرويم ….

 او که همينجاست کجا ميرويم ؟ ….

حج به خدا جز به دل پاک نيست …..

 شستن غم از دل غمناک نيست ….

دين که به تسبيح و سر و ريش نيست ….

هرکه علي گفت که درويش نيست …

.صبح به صبح در پي مکر و فريب …

 شب همه شب ناله و امن يجيب

 

 

                               خواب، رویا، واقعیت، حادثه!

                                 

تازه از مهمونی برگشتم. لباسامو با بی حوصلگی آویزون کردم.خیلی خسته ام!

همیشه از بودن تو جاهای شلوغ سرم درد می گیره. امشبم که تو این مهمونی اوج سرو صدا بود.

حس کردم دلم واسه اتاقم تنگ شده بود، به دونه دونه نقاشی هایی که کشیدم زل زدم. داشتم از سکوت اتاقم لذت می بردم که گوشیم زنگ خورد… کُپلی…

 خیلی خسته ام، اما حس کردم از تماسش خوشحال شدم، لااقل ……

حرف زدیم اما انقدر صداش خسته است که روم نشد بگم دوست دارم با یکی حرف بزنم. نگران شده بود از این که خبر ندادم. ازش عذر خواستمو گفتم ایرانسل چند روزی هست که خطش خرابه، خط ثابتمم خونه جا گذاشتم…

-         باشه عزیزم، خوب بخوابی. شب بخیر.

-         شب بخیر!

دوست داشتم بفهمه که نمی خوام قطع کنم اما نفهمید. صدای بوق اشغال اومد.

یه چرخی تو تخت زدم. رفتم تو دفترچه تلفن گوشی تا بلکه یکیو پیدا کنم. یهو زنگ خورد گوشیم … فینگیلی ….

- سلام، کجایی؟ خبری ازت نیست.

تا گفتم سلام، بد نیستم. گفت:

-         چته؟ چیزی شده؟ چقدر صدات خسته است.

-         چیزیم نیست. خسته ام، می خوام بخوابم.

-         نمره هارو گرفتی؟

-         نه، بعداً حرف می زنیم. الان خسته ام.

-         باشه، شب بخیر، خوب بخوابی!

-         تو هم همین. چرا قطع نمی کنی؟

-         چون نگفتی خوابای ترسناک 50 اینچ رنگی ببینی.

راست می گفت، به همه همینو می گم، چه خوب یادشه. گفتم حتماً حس شنیدن حرفامو داره!  اما حوصله دردو دل ندارم. همیشه مشکلم همینه. نمی دونم چطوری باید غمهامو به یکی دیگه بگم. گفتم:

-         خوابای ترسناک 50 اینچ ببینی.

-         نمی خواد، دیگه اون جذابیتو نداره. Sweet dreams honey.

- Sweet dreams!

 خودمم نفهمیدم چرا باهاش حرف نزدم. اس ام اس دادم به شیوا. اما طبق معمول send     نمی شه.

-اه!

سعی کردم بخوابم. انگار می ترسیدم. حس می کردم امشب می میرم. ترسیدم. چقدر مردن ترسناکه. زنگ زدم واسه یکی دیگه از دوستام.

    – سلام

   – سلام عزیزم، چطوری؟

   – بد نیستم. وقت داری؟

   – بگو عزیزم.

   – می خوام بخوابم اما می ترسم.

   – از چی؟

   – مردن

   – خل شدی؟ چیزی خوردی؟ مستی؟

   – مست؟ نه نیستم. فقط می ترسم چشامو رو هم بذارم.

   – بخواب فدات شم. می خوای انقدر حرف بزنیم تا بخوابی؟ اصلاً برو پیش مامانت اینا.

   – نه ولش کن. شب بخیر!

منتظر جوابش نشدمو قطع کردم. از اینکه فکر کرد مستم بهم بر خورد. یعنی واقعاً فکر کرد از این آدمام؟

گوشیم دوباره زنگ خورد. خودش بود…

-         بله؟

-         دیوونه. بدو سهم مهربونی امشبمو بده ببینم.

-         مهربونی؟

-         آره دیگه. اینکه واسم آرزوهایی  خوب خوب می کنی. اینکه خوابای ترسنام ببینمو اینا…

-         آهان. باشه. خوابای ترسناک ببینی.

قطع کردیم. حواسم نبود. اما چه خوب یادشونه ها.

 احساس سرما کردم. پتو رو پیچیدم دورم. اصلاً نفهمیدم کی خوابیدم. صبح با صدای تلفن بیدار شدم. بابا جواب داد.

بابا؟ مگه هنوز خونه ست؟ لابد خواب مونده. یهو یادم اومد یه خواب بد دیدم. رفتم صدقه بندازم تا به قول معروف رفع بلا شه. دیدم بابا هنوز خونه ست. سلام کردم ، گفت مرخصی گرفته امروزو! اومدم تو اتاق. چقدر خسته ام.

راستی خوابم چی بود؟ انگار یکی مرده بود. آره، درسته. نمی دونم مرد بود یا زن. انگار جوون بود. نزدیک خونه باغمون بود. چشامو بستم فقط سایه روشن خوابم یادمه انگار…. یکم فکر کردم….

انگار می دویدم. آهان. آره یکی از میکروفن جایی به همه می گفت: زود باشید. همه جمع شید.

اما به من چه؟ چرا من می دویدم؟ اصلاً چرا تنها اومدم خونه باغ؟ کی اومدم؟

یادمه می دویدم. یکی مرده بود. مادرش می گفت: نه اینجا دفنش نکنید. چقدر قیافش آشناس! کجا دیدمش؟ چرا من دارم میرم؟ کجا میرم؟رسیدیم جایی! وای عجب جایی بود. آره یادمه. یه جای سر سبز، پر از درخت. چقدر نورانی بود. داشتم تو خواب فکر می کردم، چرا تا حالا بابا بهم نگفته بود نزدیک خونه باغ یه چنین جایی هست؟ اما نه… یادمه حتی اونایی که اهل اونجا بودنم خبر نداشتن ار اینجا. پس چرا کسی به فکر مُرده نیست؟ نمی خوان گریه کنن؟ اصلاً کجاس….

یادمه رفتم. … اِ… کی دفنش کردن؟ همه که داشتن درختارو نگاه می کردن. مادرش کجاس؟ رفت؟ دارن می رن. یادمه گفتم: بابا کجا میرید؟ یه فاتحه بخونید. خوب که نگاه کردم دیدم چند تا قبر دیگه هم اونجاست. اما حس کردم خیلی مقدسن. چرا این حسو داشتم؟ نمی دونم.

حس می کردم اگه روشون پا بذارم گناه کردم. چرا نه سنگ داشتن نه اسم؟ اصلاً من از کجا فهمیدم اینا قبرن؟ عجب نور قشنگی. تو خواب به خودم گفتم حتماً بازم میام اینجا.

برگشتم دیدم کسی نیست. کجا رفتن؟ کی رفتن؟ ترسیدم. از پاکی اونجا ترسیدم. نمی دونم چرا حس کردم اگه فاتحه بخونم قبول نیست… نخوندم… چرا انقدر اینجا سبزه؟ نور خورشید چقدر زیاده؟…. اِ…. این عکسو کی گذاشتن اینجا؟ تا حالا که عکسی نبود. عکس یه پسره. هم      می بینمش هم نمی بینمش…. یادمه که حس بدی بود. رفتم جلو، داشت بهم می خندید اما من ترسیدم. فکر می کردم خیلی پاکه! آره پاک بود. از نزدیک شدنش ترسیدم. اما جلو نیومد. چرا می خندید؟ راستی اون که عکس نیست. یه آدمه زنده ست. از اینکه زنده بود ترسیدم. کنار یه قبر خالی وایساده بود. اما آخه چطور من از اون دور اون قبر و می دیدم؟ یادمه حتی توشم دیدم! انگار این پسره با من راه میومد و بهم نشون میداد. اما نه من حرکت کرده بودم نه اون! این قبره مال کیه؟! چرا منو این طوری نگاه می کنه! چرا حس می کنم به پاکیه اینجا تعلق ندارم؟ دوست دارم فرار کنم! چرا از پاکی فرار کردم نمی دونم! فقط می دویدم اما بدون فریاد. اون وایساده بود. حتی برنگشتم! خدایا آخه چطوری می دونستم که سرجاشه و منو نگاه می کنه در حالی که حتی پشتمو نگاه نمی کردم؟ انگار اونجا یه جایی فراتر از محسوسات بود. ترسناک بود. تو خواب گفتم دیگه اینجا نمیام! یه راه سبز پر از درخت و بوته های سرخس. راهو از کجا بلد بودم؟ چه راه مستقیمی بود. چرا نفس نفس نمی زدم؟ انگار همه ی خوابم یادمه. تو راه پسر خاله رو دیدم. اون اینجا چی کار می کرد؟ یهو صدای زنگ تلفن اومد و پریدم! فهمیدم خواب بود!

پر از استرس بودم. هر وقت این حسو داشتم یه فاجعه پیش می اومد. یا یکی می مرد یا خانوادم یه چیزیش می شد. به همشون گفتم مواظب باشن. مامانم گفت: وای بازم؟!

هیچی نگفتم.

با مامان اینا رفتیم بیرون. یهو یه کامیون زد به مزدا. راننده کامیون می خندید. چرا می خندید؟ اون مقصر بود. از پشت زد به مزدا. ازش بدم اومد.

بابا داشت صحبت می کرد. منم داشتم جلو رو می دیدم. گفتم: وای نزدیک بود کامیونه بزنه به تندر! مواظب کامیونه باش.

بابا نشنید. همین طور رفت. داد زدم گفتم:

-         بابا کامیون!

بابا یهو ترمز زد. اعصابم خرد شد. گفتم:

-         حواست کجاس؟ خوبه گفتم این کامیونیه حواسش نیس! خوبه گفتم امروز مواظب باشید!

-         خوب حالا که چیزی نشده عزیزم.

-         الان آره.

هر دو با تعجب نگام کردن. خیلی عصبانی بودم. بابا گفت:

- حواسم بود عزیزم. چشم. بیشتر مواظبم.

دلم شور میزد. کاش امروز زود تموم شه. بر گشتیم خونه. خدا رو شکر کردم که تا حالا چیزی نشده.

در زدن، باغبون خونه باغ اومد. ترسیدم… گفتم لابد چیزی شده. اما خوشبختانه همه چیز مرتب بود. اونو بابا رفتن خونه باغ واسه یه سری کارای مسخره. چقدر دلم شور میزنه. کاش بابا نمی رفت. دو بار زنگ زدم. گفت حالش خوبه.

کاش یکی می فهمید. کُپلی زنگ زد اما نمی دونم چرا نخواستم باهاش حرف بزنم.

-         چرا انقدر صدات خسته ست؟

-         صبح زود بیدار شدم.

-         نرفتی دانشگاه؟

-         نه، حوصله ندارم. تو کجایی؟

-         میگ میگ در ساری به سر می برد. ظهر هم می رود آمل. غروب هم بر می گردد بابل. میگ میگ!!!

خندیدم. دلم چقدر واسه خندیدن تنگیده بود. بچه ها همه به کُپل می گن میگ میگ! آخه تو شهرهای مختلف پروژه داره. به همشونم سر میزنه. کمی حرف زدیم. گفت سی ام واسه 15 روز میره هند با خاله اش اینا. دلم انگار گرفت. بازم حسم رفت. گفتم:

-         ok، مواظب خودت باش

-         قربونت. فعلاً!

-         فعلاً!

ماشینو گرفتم برم بیرون. نخواستم بقیه از جاشون تکون بخورن. دلم شور میزد. رفتم و

کارا رو انجام دادم. نزدیک خونه بودم پیچیدم تو کوچمون مامانو دیدم دم در بود، بوق زدم واسش. دست تکون داد. انگار از برگشتنم خوشحال بود! چه حسه خوبیه که یکی با شوق بیاد استقبالت! دیدم یه کامیون داره با سرعت میاد طرفم. از بزرگیش ترسیدم. هل شدم. نمی دونستم چی کار باید کنم. ترمز زدم! گفتم کور که نیست، الان ترمز میزنه! اما نزد، زد به ماشینم. بمب! سرم خورد به یه جایی. فکر کنم شیشه!

نمی دونم چطوری پیاده شدم! اعصابم خورد بود با عصبانیت رفتم سمتش. گفتم:

-         مگه کوری عوضی؟ ندیدی؟ چرا سرعتتو کم نکردی؟ هان؟ تو کوچه با این سرعت می ری؟

اصلاً به روی خودش نیاورد. انگار نه انگار دارم باهاش حرف می زنم. همین طوری از کنارم رد شد و رفت سمت ماشینم. گفتم:

-         اِ… عجب پر رویی ها… ببین ماشینمو! اگه می مردم چی؟ هان؟ جون آدما شوخیه؟

یهو صدای گریه مامانو شنیدم. دیدم زل زده به ماشین و گریه می کنه. رفتم پیشش.

 بیچاره فکر کرد من هنوز تو ماشینم. انقدر عصبانی بودم که یادم رفت بهش بگم حالم خوبه. رفتم سمتشو گفتم:

-         الهی فدات شم. حالم خوبه. یکم سرم درد می کنه.

 اما از بس داد میزد صدامو نمی شنید. رفتم جلو دستمو زدم بهش گفتم:

-         چته مامانم؟ واسه ماشین انقدر گریه می کنی؟ من مهم نیستم؟

 همه جمع شده بودن. از مامانم انتظار نداشتم… یه جورایی جلو جمع خجالت کشیدم. رفتم سمت ماشین. وای خدا جونم! یکی تو ماشینه! داشتن بیرون میاوردنش! وای ! بدبخت شدم. آخه من که کسیو سوار نکردم. نکنه بازم خواب می بینم.

چرا هیچکی جوابمو نمی ده؟!

رفتم جلو ببینم کی تو ماشینه. هه! چقدر مسخره! یهو بنگم پرید! منو داشتن میاوردن بیرن!! ترسیدم. نشستم. مگه می شه؟  من که اینجام. یعنی ….؟؟!!! امکان نداره. آخه من دارم        می بینم!

چقدر مامان گریه می کنه! ….اِ…. بابام اونجاس. چقدر داره تلاش می کنه منو بیاره بیرون. همش می گه تو رو خدا نجاتش بدین، دخترمه! همه دارن گریه می کنن! اونا که منو         نمی شناسن. چرا گریه می کنن؟ شاید دارن خدا رو شکر می کنن که حال خودشون خوبه و چنین سرنوشتی ندارن.

می خوام گریه کنم اما نمی شه! نشستم یه گوشه. فقط نگاه کردم. آمبولانس تازه اومد…. تازه فهمیدم راست می گن همیشه امدادیا دیر میان.

بغض داشتم… یه سری دستگاه آوردن که کامیونو ببرن تا منو بیارن بیرون. مامان بیهوش افتاده بود. زهرا خانم پیشش بود. خوبه که تنها نیست. حتماً دلشون واسه من تنگ می شه!

بالاخره آوردنم بیرون. اولین باره که اشکای بابا رو می بینم. اشک؟ نه! گریه!

دارن منو می برن! همه جا هستم. اصلاًَ نمی دونم چطوری میرم اینجاها… بیمارستان… عمل… شُک… شُک…شُک…. واقعاً متاسفم! خسته نباشید. دخترک بیچاره!

اِاِ… به همین راحتی؟ کجا میریت. یکم سعی کنین لااقل!

آوردنم یه جایی. وای ! عجب آدمای مسخره ای هستنا. دارم یخ می زنم اینجا!

آخیش، بالاخره آوردنم بیرون….

بابا نکنید این کارو…. من خجالت می کشم! برین بیرون. این یارو چی می خونه زیر لبش؟ چرا این طوری…؟ اَه… از اونجا اومدم بیرون. یعنی واقعیت داره؟ همه جمع شدن! فکر نمی کردم این همه آدم منو بشناسن!

دارم پا به پای تابوت میرم. هنوزم باورم نمی شه. چقدر مامانو بابا گریه می کنن. خواهرمم گریه می کنه! الهی فدات شم! تو دیگه گریه نکن دیگه!

دارن خاکم می کنن! حتماً خاک سرده مگه نه؟ گذاشتنم تو قبر! تاریکی! چقدر جام تنگه! اَه! انقدر جیغ نزنید دیگه! وای ! دارین چی کار می کنین! خاک نریزید. بذارین بیام بیرون!

 تو رو خدا خاکم نکنید. شاید هنوز راهی باشه! تو رو خدا! بابا… تو یه چیز بگو! من         می ترسم! به خدا واسه اون دنیام هیچ کاری نکردم. تو رو خدا…. بیارینم بیرون. بذارین لااقل حلالیت بگیرم. تو رو خدا! اگه جهنمی باشم چی… التماستون می کنم….

 چرا نمی شنوین؟! چقدر اینجا تاریکه! وای مورچه! مامان بیا تو رو خدا اینجا ترسناکه! کسی صدامو می شنوه؟؟؟

تو چی؟ توام نمی شنوی؟ فقط  می خونی؟ تو رو خدا نجاتم بده!!! قول می دم جبران کنم واست! فقط بهشون بگو هنوز زنده ام. بگو می ترسم. بگو اینجا سرده. تاریکه…. می گی مگه نه؟

تو رو خدا نجاتم بده! خیلی بی معرفتی…

صدا ی یکی میاد چقدر صداش بهم آرامش میده. مرسی که اومدی. دیگه داشتم دق می کردم! چی می خونی؟ چه صدای آشنایی. چه کلمات آشنایی…

 ” یاسین! والقرآن الحکیم! انک لمن المرسلین علی صراط المستقیم!”

 چقدر حالم بهتره! چی خوندی که انقدر آرومم کردی؟!!! مرسی ! قول میدم جبران کنم! لطفاً بازم بخون…. می خوام بشنوم! تنهام نذار!

 

 

 

I’m gonna wake up, yes and no
I’m gonna kiss, some part of
I’m gonna keep this secret
I’m gonna close my body now

I guess die another day
I guess I’ll die another day

I’m gonna break the cycle
I’m gonna shake up the system
I’m gonna destroy my ego
I’m gonna close my body now

I think I’ll find another way
There’s so much more to know
I guess I’ll die another day
It’s not my time to go

For every sin, I’ll have to pay
I’ve time to work, I’ve time to play
I think I’ll find another way
It’s not my time to go

I’m gonna avoid the cliché
I’m gonna suspend my senses
I’m gonna delay my pleasure
I’m gonna close my body now

 
It’s not my time to go
I guess die another day
I guess I’ll die another day
Another Day
Another Day

Delam bad jor gereftas, Delam vase hame onai ke tu 360 bodano hala dge nistan. hich ja mese ghabl nis. nemidonam, shayad tanha kasi ke hame dostasho hanoz dare Alooche(amin shahnde) ast.

Hese badie. fek mikardam hamash tebghe adate ama nabod, ehsas ham bod!!

be kheilia mail dadam ama migan hese sitehaye jadido nadaran, nemidonam shayad hagh ba onas!

che ghad door shodan sakhte! Mese avaz shodan!

in avalin bari bod ke tajrobe kardam.

Dasto delam be hich kari nemire, hata dge sher nemigam. Bavaram nemishe, chand mahe ye mesra goftam ama …….. onam mese baghie natamome

delam dostamo mikhad……… :(

چوب عاشقی مو خوردم، نشکفته ببین پژمردم
من این گریه های تلخ و از تو یادگاری بردم
گاهی بغض بی فریادم، گاهی ناله ای در بادم
گاهی در دلم تصویری، گاهی می روی از یادم
من موسیقی نفرینم، پای رفتنت می شینم
تو می ری و من بعد از تو، مرگ عشقمو می بینم
ابرم که همش در تابم، بادم که فقط سرگردون
مانند کویری تشنه، دور افتاده ام از بارون
لبخند از لب من دوره، عشقت وصله ی ناجوره
مردم من از این دل تنگی، مردم من از این دل شوره
جای من سه نقطه می ره، جای تو یه خط تیره
تو میری و من می مونم، این مشق شب تقدیره

چه اشتباهی کردم که اسمتو آوردم، خوبیش اینه لا اقل واست قسم نخوردم
راستی چه عالمی بود اگه بدا نبودن؟ جدا می شیم ما از هم چون خیلی ها حسودن
دیشب تا صبح نشستم زیر نگاه مهتاب، تو خیلی خوبی اما فقط تو عالم خواب
عکسها و هدیه هاتم می دم به یه واسطه، تا که به خیرو خوشی تموم شه این رابطه
حرفای عاشقونه همش ماله قدیمه، مثل همون حرفا که ماها به هم زدیمه
هر وعده ای که دادی به هر کسی عمل کن، غصه هاشو یه جوری با مهربونی حل کن
نذار که عشقت واسش مشکلو دردسر شه، نذار که از دست تو راهی یه سفر شه
چه وقتهایی تلف شد با تو سر قرارها، تکلیفا روشن می شه همیشه تو بهارا
گناه تو همین بود نداشتن صداقت، اما گناه من بود نکردن خیانت
سفیدیه نگاهت ناب شبیه برفه، آب می شه زودو فقط به قیمت یه حرفه
دیگه خدا نگه دار لحظه های قیمتی، منو ببخش عزیزم هر کی داره قسمتی
دنیارم اگه بدی دلم ازت صاف نمی شه، دلی که بشکنه و کدر شه شفاف نمی شه
نه دیگه “دوستت دارم” محاله باورم بشه، اسم تو دیگه محاله تو دلم جا بشه
حیف اون بتی که از تو برای خودم ساخته بودم، من مقصر نبودم چون تو رو نشناخته بودم
اصل مطلب اینه که دیگه برو پی کار خودت، دیگه نمی خوامت لعنت به تو و اون روز تولدت
شاید اشتباه اما عاشقا دروغ می گن، آدمای مهربونو با وفا دروغ می گن
اونا که میگن تا همیشه دیونتن، بذار بی پرده بگم که به شما دروغ می گن
اونا که میان به این بهونه ها که اومدن، از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ می گن
اونا که فدات بشم تکه کلامشون شده، به تموم آسمونا به خدا دروغ می گن
اونا که با قسمو آیه می خوان بهت بگن تا قیامت نمی شن ازت جدا دروغ می گن
حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم، حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم
حیف اون روزا که کلی ناز چشماتو کشیدم، حیف شوقی که گفتی داره اما من ندیدم
حیف حرفای قشنگی که برای تو نوشتم، حیف رویام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم
حیف شبها که نشستم با خیالت زیر مهتاب، حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو توی خواب
حیف با وفایی من، حیف عشق و اعتمادم، حیف اون دسته گلی که توی پاییز به تو دادم
حیف عمرمو دقیقم، حیف هر چی که به تو گفتم، راست راسی حیف سلیقم
حیف اشک هایی که ریختم واسه تو دم سپیده، حیف احساس طلاییم، حیف این عشقو عقیده
حیف شادیم توی روزی که می گن تولدت بود، حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود
حیف اون همه قسم ها که به اسم تو نخورم، حیف نازی که کشیدم چون که طاقت نیاوردم
حیف اون کسی که دائم عاشقم بود توی رویا، حیف که تو از راه رسیدی اونو دادمش به دریا
حیف چیزی که ندارم، حیف ذوق که نکردی، حیف گرمای دستم که سپردمش به سردی
حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت، حیف اعتماد اون روز حیف فرجه ی خیانت
حیف اون شبی که گفتم پیش تو کم ستاره، حیف اون حرفا که گفتی گفتم اشکالی نداره
حیف چشم هایی که گفتم به تو با لب های خندون، حیف آرزوی دیدار با تو بودن زیر بارون
حیف هر چی که سپردم، حیف هر چی که نبودی، حیف تکلیفم بیا روشنش کن تو به زودی
ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم، واسه تو یه عمر اسیر تو کنج این خونه بودیم
ما که رفتیم تو بمون با هر کی که دوسش داری، با اونی که پنهونی سر روی شونش می ذاری
ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود، قصه ی چشمای تو واسه ما تکراری نبود
ما که رفتیم حالا تو می مونیو عشق جدید، می دونم چند روز دیگه می شنوم جدا شدید
ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود، دل ما لایق این که بندازیش زمین نبود
ما که رفتیم ولیکن قدرتو دونسته بودیم، بیشتو هم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم
ما که رفتیم تو برو دل بده دست دیگری، به قول حافظ ما هم داریم یه یار سفری
ما که رفتیم تو بشین زیر نگاه عاشقش، آرزوم اینه فقط تلف نشه دقایقش
ما که رفتیم تو برو دنبال طالع خودت، ببینم که سال دیگه کی میاد تولدت
ما که رفتیم تو بمون با اون که از راه اومده، با اون که با اومدنش خنجر به قلب من زده
ما که رفتیم دل ندیم دیگه به عشق کاغذی، لا اقل می اومدی پیشم واسه ی خداحافظی
می دونم توی دلت ندارم جایی، هنوز توی قلب من جلوه ی یه خدایی

نمی دونم میاد، نمی دونم میره
نمی دونم چرا عاشقم نمی شه
نمی دونم می خواد که پیش من بیاد
پس چرا قسمتم نمی شه؟؟
نمی دونم کیم، نمی دونم کجام
نمی دونم چرا نمی میره برام
خم شده شونه هام، چرا خیسه چشام
نمی دونم چرا نمی مونه باهام
حرف دلم اینه چرا داره میره
میگه بهونه مو دیگه نمی گیره
دل داره می میره، پیش چشات گیره
می گه نگو دلت از عاشقی سیره
هر چی من راه میام، از دلم دور میشه
بگم عاشق شدم آخه مغرور می شه
از دلم دور می شه
Follow

Get every new post delivered to your Inbox.